گویا در زمانهای دور پیشاتاریخی و نیز در قبایل بدویماندهی یکی دو قرن پیش، پیران از کارافتاده با افتخار و غرور در مراسمی عظیم شرکت میکردند که نهایتاً به کشتن آنان ختم میشد. هر پیری، در همان حال که سمبل پابرجایی ِ روح جمعی قبیله میبود، نیز دهانی باز و همیشه گرسنه بود بیکه برای خود و قبیلهاش فایدهای داشتهباشد. پس پیران از کارافتاده، در مراسمی آیینی و باشکوه، به پیشواز مرگ میرفتند تا در جهان دیگر، نیرومند و متبرّک، از نو بیاغازند. امّا ظاهراً عقل ِ تاریخی ِ بشر بعد از سدهها و هزارهها، شیرفهم شد که جوان گردنفراز امروز همان پیر مفلوک فرداست و بالاخره به چارهجویی ِ تغییر آیندهی محتوم ِ خویش برآمد. بعد ِ کشف و اختراع ِ انبان ِ بیبُن پندها و حکمتهایی که همه بر تکریم و تقدیس سپیدی ِ ریش و گیس، و غنای خیال و تجربهی پیران دلالت میکرد و جوانان خام را به پیروی و بهرهگیری از آنان فرامیخواند، با ابداع مالکیّت خصوصی و بعدتَرَک تقدّسبخشیدن به مالکیّت خصوصی، پیران، مسلّح به سلاحی شکستناپذیر گردیدند. بزرگ ِ خانه، صاحب ِ اموال و احشام خانواده بود و فرزندان، تنها در صورتی میتوانستند از آن دارایی متنفع شوند که سر بر آستان طاعت ِ پدر مینهادند. پس دینها و آیینهای جدید پدید آمدند تا روابط جدید مادّی را جنبهی آسمانی ببخشند و ابدی کنند. به جای کثرت خدایان ِ رقیب، تنها یک خدا به وحدانیّت شناخته آمد تا وحدانیّت پدر زمینی نیز از آن متبادر و متداعی شود و این سلسله چنان دراز شد که در نهایت، آخرین دین آسمانی سجده بر پدر را همانند سجده بر خداوند دانست. پیرسالاری اساس هر حکمت و معرفت شد، هر پرسشی حمل بر بدعت و تجاسر گردید و "جوان" و "جاهل" به یک معنی استعمال شدند. امّا اینبار هم گویا همان عقل تاریخی فوقالذّکر بشری به دادش رسید و بعد از همان سدهها و هزارههای کذایی، شیرفهم شد که پیران فرزانهی امروزی همان جوانان جاهل دیروزی بودند که با قبول راه و رسم قبیله (که جدیداً امّت نام گرفته بود) قدم به قدم، آبدیده، فهمیده، رسیده، گندیده و پوسیدهبودند امّا دست از سر ِ دنیا برنمیداشتند؛ و این شیرفهمیدگی البته ممکن نمیبود مگر به یاری پیشرفت ابزارهای مخلوق بشری که با یک تلسکوپ، توهّم هفت آسمان و پشتگیری گاو و ماهی و گردش مستانهی خورشید کوچولو به دور مرکز عالم را (که زمین نام داشت)، فرو ریخت و با پرسش از زمین، آسمان را به هم ریخت و در بازگشتی رندانه از سفر معراجاش، دو سه تا پادشاه گردنکلفت را سر برید و در دهان چهار پنج تا پاپ مقدّس گوزید و با برکشیدن عقل ِ شکّاک ِ جستجوگر ِ بشری به عنوان تنها معیار داوری، و نشاندن انسان در مقام موضوع یکّهی هر عمل، اعصار ِ بردگی و ملوکالطوایفی را به سر رسانید و در انتهای انقلابات فکری، صنعتی و سیاسیاش، بورژوازی را (به قول سیاوش کسرایی!) "چون صدف، از سینه بیرون داد!". بورژوازی با کسی تعارف نداشت، از جمله با پیران و ریشسفیدان که همچنان در آرزوی آسایش و امنیّت و صفای روستاها و قلعهها و معبدهایشان بودند. در هجوم ِ غارتگرانه و خانمانبرانداز بورژوازی (که منادی پیشرفت و آزادی و آبادانی بود)، هر آنچه مقدّس بود (به قول مارکس) دود شد و به هوا رفت: کودکان و زنان، از بهشت ِ خیالین ِ جهل و سکون و امنیّت ِ اندرونیها به جهنّم واقعی ِ کارگاهها و کارخانهها و روسپیخانهها پرتاب شدند و پیران، دوباره همان سرباران و دهانهای همیشهباز ِ گرسنه بودند که اینبار حتّی نمیتوانستند به دست ِ فرزندانشان هم کشتهشوند؛ چرا که جهان نو، حق حیات را تنها از آن خود فرد میدانست؛ و در مرگ هم دیگر هیچ افتخاری نبود؛ که در رزمگاههای بیغرور و بیفروغ ِ تجاوز و استعمار و استثمار، هزار هزار آدم از رگبار گلولهها بر خاک میافتادند، بیکه بتوانند در نبردی روبهرو و تکبهتک (به رسم دیرین) از خود نامی و نشانی و ستایشی بر جای گذارند. پس پیران، به نکبت گرفتار آمدند: اگر پیشتر، میشد چندین و چند فرزند را در یک اتاق به دنیا آورد و به ثمر رساند و در سایهی آنها از پیری ِ آسودهای برخوردار بود، اکنون منطق و عمل جهان نو که بر مصلحت و ابزاراندیشی و مصرف و حرص ِ انباشت تکیهداشت، اجازهی داشتن حتّی سرپناهی را نمیداد چه برسد به اتاقی. شرط هر عمل انسانی، داشتن توانایی کارکردن بود و بعدترها حتی توانایی کارکردن هم دیگر دردی را دوا نمیکرد چرا که نخست باید کار را پیدا کرد! پس پیران که نه توانایی کارکردن داشتند و نه کاری مییافتند، فرو ریختند، به روزگار سیاه نشستند و نمیران نمیران! زنده ماندند تا بمیرند. امّا اینبار هم، همان عقل تاریخی کذایی به دادشان رسید، و حتّی اینبار کار به سدهها و هزارهها هم نکشید: چند دههی پرسرعت و فلاکتبار کافی بود. و البته اینبار دیگر پیران تنها نبودند. زنان، کودکان، جوانان و ... پیران! به چارهجویی برخاستند، چرا که بورژوازی در همهی جهان انگشت کردهبود؛ و همهی جهان، بر نظم ِ آهنین ِ غارت و پیشرفت! شوریدند. اتحادیههای کارگری و جنبشهای فمینیستی و نهضتهای قومی برجوشیدند؛ و همهی اینها در عین شورش بر نظم نوین، خود محصول ِ آن بودند. با سربازکردن بحرانها و شیوع شوریدنهای اجتماعی ِ بنیانی و جنگهای مهیبی که به سودای حلّ عاجل ِ آنها سرگرفتند و بیسرانجامانه به انجام رسیدند، در کمابیش ِ دنیای تاریخی (که غرباش میخوانند)، نظامی بینابین و البته مقرون و مومن به همان اصول نوین ِ طبقهی نوخاسته پاگرفت که (شاید به امید راضینگهداشتن انبوه نادار ِ خلق و حفظ نیروی کار آنها) به ساعات محدود و معقول ِ کار و استراحت مردمان و چیزی به نام حق بیکاری و حق بازنشستگی و ازکارافتادگی باور آوردهبود. پس پیران، اینبار هم از خطر جسته بودند، به شرط آنکه در زمان بارآوریشان مثل خر کار کرده بودند. و البته، دیگر از آن کرّ و فرّ ِ سپیدی ریش و گیس خبری نبود، که همین زندهماندن ِ در حاشیه و گردشَکی نخودی در پارکی و ساحلی و افزودن سالبهسال ِ عمری که سالبهسال طولانیتر میشد، غنیمتی بود. امّا این هم انگار قرار است دیری نپاید و بنا به قانون نکبتی ِ همان عقل ِ کذایی بشری، چند سالیست نغمههای ناسازی از سوی سرمستان نئولیبرال به گوش میرسد که برای بودن و ماندن در جهان رقابتی ِ کوچک ِ روستاوار ِ کنونی، باید همهی امتیازات ناگزیردادهشدهی پیشین را از پیران و خستهگان و بیکاران پس گرفت و در تلالوء زرّین ِ جنگل تنازع برای بقای سرمایه غرق شد. پیران، قطعاً احساس خطر کردهاند و فعلاً دلشان به حق رای کوچکی خوش است که در جهان دموکراسی میتوانند در برگزیدن احزاب ِ وفادار به خویش، به کار بندند؛ و دموکراسی غربی شاید تا چند سال یا دههی بعد، ناگزیر از رویارویی با خویش گردد.
پیری، سرنوشت هر انسان، و بیشتر از آن، حقّ هر انسان است. هر انسانی حق دارد که ناتوانی و فرسودگی جسم انسانیاش را، همچون کشیدگی ِ آخرین شعلههای شمعی تمامسوخته، مغرورانه در گوش جهان جار بزند. فروغ فرخزاد میگوید: " در شهادت یک شمع / راز منوّری است / که آن را / آن آخرین و آن کشیدهترین شعله/ خوب میداند".
پیری، سرنوشت هر انسان، و بیشتر از آن، حقّ هر انسان است. هر انسانی حق دارد که ناتوانی و فرسودگی جسم انسانیاش را، همچون کشیدگی ِ آخرین شعلههای شمعی تمامسوخته، مغرورانه در گوش جهان جار بزند. فروغ فرخزاد میگوید: " در شهادت یک شمع / راز منوّری است / که آن را / آن آخرین و آن کشیدهترین شعله/ خوب میداند".
|